یک گوشه اش بایست، قدم بردار
- «یک... دو...سه...»
می رسی طرف دیگر
دیوار رو به روت چه نزدیک است در باز نیست تا بپری با سر
تلفیقی از سیاهی و خاموشی دنیای پشت پنجره تاریک است
با ناخنت بکش به تن دیوار یک پنجره به منظره ای بهتر
آویخته ست از وسط سقفش مثل سری بریده چراغی زرد
دور و برت نشسته به خون خواهی دیوارها: چهار زن بی سر
-«قفل است در؟ ...نه نیست!»
نمی دانی دور اتاق یکسره می چرخی
هرگز به دستگیره نبردی دست از ترس این که قفل نباشد در