"کان الله و لم یکن معه شیئ و الان کماکان"
جسمی است بی نشان که در او جان هیچ
جانی که نیست سلسله جنبان هیچ
از آن اسیر، غیر غل و زنجیر
دیگر نمانده است به زندان هیچ
زندان مگو خرابه ی گورستان
گردش به جز هراس نگهبان هیچ
چرخی ست روزگار که آسودن
بر خود روا نداشت بر انسان هیچ
دیگر مگو به شوق سفر برخیز
بنشین که نیست عرصه ی جولان هیچ
هم بادبان شکسته و هم قایق
دریا و موج و ورطه و طوفان هیچ
این غنچه پشت پنجره می پژمرد
چنگ خزان و سوز زمستان هیچ
□□□
مانده ست گوشه ای اثری از او
نقشی که نیست جز خط بطلان هیچ
جسم من است و نیست در او جان هیچ
جان من است و نیست به سامان هیچ
جسمم هزار پاره و پوسیده
روحم رها میان هزاران هیچ
آنسان که بعد قحط نمی روید
در باغ ها به غیر بیابان هیچ،
آنسان که بعد سیل نمی خشکد
در ده به غیر کلبه ی ویران هیچ،
آنسان که بعد جنگ نمی ماند
از شهر غیر یک دو خیابان هیچ:
صد سال بعد در چونین روزی
از ما جز استخوانی و دندان هیچ
گویی نبوده ایم چنین هرگز
آری نبوده ایم بدین سان هیچ
□□□
بدرود ای تمامت من در تو
بدرود ای تو این همه من آن هیچ
ای بر خطوط خواهش لب هایم
جز بوسه ی تو نقطه ی پایان هیچ
□□□
از سرنوشت گفتم و رنجیدی
خود را برای هیچ مرنجان هیچ
این کمترین همیشه همین بوده ست
فرقی نکرده است به دوران هیچ
معشوقه ی منی تو مرنج از من
اشک این چنین مریز به دامان، هیچ
گیسو گره بزن که نمی بینم
جز خواب های تار و پریشان هیچ
بس کن که بعد بوسه نمی ماند
از شرم جز دو چشم پشیمان هیچ
بس کن که بعد خواب نمی گنجد
روحی در این دوپیکر عریان هیچ
کنت و لم یکن معک شیئیٌ
کون و مکان بی تو کماکان هیچ
هیچ است هر چه هست و فراوان هیچ
گویی دو عالم است دو چندان هیچ.