تلویزيون؛ كه داشت روباهی میجويد استخوانِ پايش را
ناگهان خون به دوربين پاشيد ...و سياهي گرفت جايش را
برق رفته ست، شمع روشن کن نذر کن مرده باشد آن روباه
زجر از اين بيشتر؟ كه صدها چشم دوره كردند انزوايش را
نکند اين سياهی از شب نيست همه جا ردّ پای روباه است
شمع از زير صورتت که گذشت ديدم آن لحظه چشمهايش را
استخوان در گلوی من مانده ست و تو خود را در انزوا خوردی
عشق، تعليقِ دام و روباه است خوب بازی کن اين نمايش را
زنگِ در؛ کيست؟ شايد آن روباه با سه پا آمده ست خانه ی تو
...گوشم از خنده هات پر شدهاست می شود کم کنی صدايش را؟