تبليغاتX
چهارچوب
 
غزل: 

 

 

تلویزيون؛ كه داشت روباهی   می­جويد استخوانِ پايش را

ناگهان خون به دوربين پاشيد   ...و سياهي گرفت جايش را‍

 

برق رفته­ ست، شمع روشن کن   نذر کن مرده باشد آن روباه

زجر از اين بيشتر؟ كه صد­ها چشم   دوره كردند انزوايش را

 

نکند اين سياهی از شب نيست   همه جا ردّ پای روباه است
شمع از زير صورتت که گذشت   ديدم آن لحظه چشم­هايش را

 

استخوان در گلوی من مانده­ ست   و تو خود را در انزوا خوردی

عشق
، تعليقِ دام و روباه است   خوب بازی کن اين نمايش را

 

زنگِ در؛ کيست؟ شايد آن روباه   با سه پا آمده­ ست خانه­ ی تو

...گوشم از خنده­
هات پر شده­است   می­ شود کم کنی صدايش را؟

 

 

 

نوشته شده توسط امیرحسین نیکزاد در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 |