تبليغاتX
چهارچوب
 
غزل:

 

یک گوشه اش بایست، قدم بردار
                                     -
«یک... دو...سه...» 
                                                      می رسی طرف دیگر

دیوار رو به روت چه نزدیک است در باز نیست تا بپری با سر

 

تلفیقی از سیاهی و خاموشی دنیای پشت پنجره تاریک است

با ناخنت بکش به تن دیوار یک پنجره به منظره ای بهتر

 

آویخته ست از وسط سقفش مثل سری بریده چراغی زرد

دور و برت نشسته به خون خواهی دیوارها: چهار زن بی سر

 

-«قفل است در؟ ...نه نیست!»
                                 نمی دانی دور اتاق یکسره می چرخی

هرگز به دستگیره نبردی دست از ترس این که قفل نباشد در

 

نوشته شده توسط امیرحسین نیکزاد در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |
 
غزل:

 

وسط فرش، ماهی کوچک زیر لب موج را صدا می کرد

رو به رو قاب عکسی از دریا: دختری پا در آب ها می کرد

 

پسر از کنج قایقش برخاست چشم از دورها به دختر دوخت

در دلش مثل این که یک ماهی توی تنگی جنون به پا می کرد

 

توی قایق نشست سرچرخاند پرده ای سرخ روی دریا بود

بدن آفتاب سوخته ای صاف سوی افق شنا می کرد

 

چک چک ِ آب از کناره ی قاب باد برخاست خانه پر شد از آب

ماهی از فرش کنده شد چرخید همه را موج جا به جا می کرد

 

تنگ خالی، جنازه ی ماهی، رو به رو قاب عکسی از دریا:

دختری داشت تار مویش را در کف موج ها رها می کرد

 

 

 

 

نوشته شده توسط امیرحسین نیکزاد در شنبه پنجم بهمن 1387 |