تبليغاتX
چهارچوب
 
 غزل:

 

آمد و نشست روی صندلی، رد نور از برابرش گذشت

رفت و ایستاد پشت پنجره از کنار میز شوهرش گذشت

 

خیره شد به کوچه: عابری رسید، خیره شد به کوچه: هیچکس نبود،

خیره شد به کوچه: او گذشته بود؟ یا خیال بود و از سرش گذشت...

 

فندکش که در هوا جرقه زد  دود حلقه حلقه از لبش گریخت

دست را که پشت گردنش گذاشت از میان گیسوی فرش گذشت

 

عابری قدم به کوچه ای گذاشت دید یک نفر کنار پنجره ست

بی خیال راه را ادامه داد تا از انتهای دیگرش گذشت

 

 

نوشته شده توسط امیرحسین نیکزاد در جمعه یکم آذر 1387 |