...و دلتنگی ام را هم از من بگیرد
چو رویا سرم را به دامن بگیرد
غریبند دستان سردم ...کسی نیست
که تنهاییم را به گردن بگیرد
نه صوتی که دنبال پژواکی افتد
نه بانگی که دامان بهمن بگیرد
تو با نام کوچک صدایم بزن تا
ضمیری به خود حس بودن بگیرد
تو را بلبلان می سرایند بگذار
زبان کلاغان الکن بگیرد
عیار مرا می توانی بسنجی
اگر آتش من در آهن بگیرد
خیال تو حرز دلم بود و نگذاشت
که افسون این شهر در من بگیرد
اگر واژه ای به نام شعر هنوز در لحظاتم جاری است همه اش را مدیون یک نفرم و او را به حق استاد خود می دانم نه تنها در ادبیات بلکه در اخلاق و انسانیت.
تازگی ها زهیر توکلی وبلاگی باز کرده است، هر چند گفتن این خبر ذره ای از حقی که او به گردنم دارد را ادا نخواهد کرد.
وحشت شبیه سقف فرو ریخت بر سرم
مثل شبح گذشت کسی از برابرم
با صد کلید هی به دری بسته می زنم
تا راه از سکوت خیابان بدر برم
هر قفل بسته گرچه به صد حیله باز شد
هر بار وا گذاشت به صد قفل دیگرم
سر بر جدار مرگ و جنون می زنند اگر
در سایه های خفته به دیوار بنگرم
انگار سالهاست نخوابیده با کسی
انگار سالهاست که خالی ست بسترم
یک روز خانه بر تنم آوار می شود
یک شب خراب می شود این سقف بر سرم
تا از کدام پله سرازیر می شوم
باید قدم قدم از تردید بگذرم
نه روز مادر، نه روز پدر
غزل آخرم را بی هیج بهانه ای تقدیم می کنم به
پدرم و مادرم.
بهانه گیر شدم جز تو را نمی خواهم
رها نمی کنی از گریه های بی گاهم؟
اگرچه پا بگذارم به روی جدول ها
کنار قامت سروت هنوز کوتاهم
چه روز ها که دویدی به سر ، چنان خورشید
کنار تخت چه شب ها که می شدی ماهم
مگو گلایه نداری ز بی وفایی من
که از کنایه ی لبخند هایت آگاهم
شبیه کودکی ام بود خواب می دیدم
که دور سفره نشستیم، باز هم با هم