تبليغاتX
چهارچوب
 

 

نشسته شیطان به شانه هایش به شور و شر می‌برد دلم را

به هر کجا می کشاندم چشم ؛ جلوه گر می‌برد دلم را

 

فرشته‌ای با سرشت شیطان ، چه گویمش جز "فرشته-شیطان"

کشاکش عصمت است و عصیان که پرده در می‌برد دلم را

 

قبیله‌ای در هجوم آتش ، دلم چنان مردمش مشوش

فرشته‌ی مرگ در نگاهش ، نفر نفر می‌برد دلم را

 

بهشت و دوزخ ، رخ و تن او اجل ، سکوت مطنطن او

لبش چه صوری دمیده کاین گونه بی خبر می‌برد دلم را؟

 

افق افق گرگ و میش ممتد چه برزخی خیمه بر سرم زد

نشسته‌ام همچنان مردد ببر... مبر ... می‌برد دلم را

 

 

 

نوشته شده توسط امیرحسین نیکزاد در یکشنبه پنجم فروردین 1386 |