نشسته شیطان به شانه هایش به شور و شر میبرد دلم را
به هر کجا می کشاندم چشم ؛ جلوه گر میبرد دلم را
فرشتهای با سرشت شیطان ، چه گویمش جز "فرشته-شیطان"
کشاکش عصمت است و عصیان که پرده در میبرد دلم را
قبیلهای در هجوم آتش ، دلم چنان مردمش مشوش
فرشتهی مرگ در نگاهش ، نفر نفر میبرد دلم را
بهشت و دوزخ ، رخ و تن او اجل ، سکوت مطنطن او
لبش چه صوری دمیده کاین گونه بی خبر میبرد دلم را؟
افق افق گرگ و میش ممتد چه برزخی خیمه بر سرم زد
نشستهام همچنان مردد ببر... مبر ... میبرد دلم را