آمدی رنگ ها تازهتر شد مثل وقتی که باران ببارد
تا بهار تنت باردیگر سینهام را پرستو بکارد
خندهات برق، لبخندِ باران عطر عطری که آکنده باران
گام هایت همانند باران آسمان را زمین میگذارد
چون به تو دلبستهام جدا شدم از تو
دور شدم دم به دم قدم قدم از تو
فاصله سد به هم رسیدن ما نیست
آینه ای من به خویش میرسم از تو
بگذر ازین شیشه مثل نور که هرگز
روشنی من نکرد هیچ کم از تو
دفتری از خاطرات رنگارنگم
قسمت هر برگ میخورد رقم از تو
صحبتمان ناتمام ماند بهارم
باش که گل بشنویم بازهم از تو
دیوارها را از میان بردار یک پنجره دیدار کافی نیست
یک گل بهاران را نیاراید دیدار تو یکبار کافی نیست
تنها مرا در دیدنت نگذار خود را به موج آمدن بسپار
دیوارها را از میان بردار دیگر فقط دیدار کافی نیست
دیگر نبر بالا و پایینم غرقم کن ای دریای شیرینم!
آن گونه فرهادم که مرگم را آن کوه ناهموار کافی نیست
گریان و عریان و پریشانم چون گیسوانت زیر بارانم
میبارم اینسان زار و میدانم در پای شالیزار کافی نیست
چیزی شبیه جنگل و دریاست از دور هم چشمان تو زیباست
آری شمال راستی آنجاست جغرافیا انگار کافی نیست
□□□
چون قصههای لیلی و مجنون چون دیدنت کز شعر سرشارست
زیبایی نامت به تکرارست لیلای من! تکرار کافی نیست