تبليغاتX
چهارچوب
 

 

 

آمدی رنگ ها تازه­تر شد مثل وقتی که باران ببارد

تا بهار تنت باردیگر سینه­ام را پرستو بکارد

 

خنده­ات برق، لبخندِ باران عطر عطری که آکنده باران

گام هایت همانند باران آسمان را زمین می­گذارد

 

 

نوشته شده توسط امیرحسین نیکزاد در پنجشنبه سی ام آذر 1385
 

 

چون به تو دلبسته­ام جدا شدم از تو

دور شدم دم به دم قدم قدم از تو

 

فاصله سد به هم رسیدن ما نیست

آینه ای من به خویش می­رسم از تو

 

بگذر ازین شیشه مثل نور که هرگز

روشنی من نکرد هیچ کم از تو

 

دفتری از خاطرات رنگارنگم

قسمت هر برگ می­خورد رقم از تو

 

صحبتمان ناتمام ماند بهارم

باش که گل بشنویم بازهم از تو

 

 

نوشته شده توسط امیرحسین نیکزاد در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
 

 

دیوارها را از میان بردار یک پنجره دیدار کافی نیست

یک گل بهاران را نیاراید دیدار تو یک­بار کافی نیست

 

تنها مرا در دیدنت نگذار خود را به موج آمدن بسپار

دیوارها را از میان بردار دیگر فقط دیدار کافی نیست

 

دیگر نبر بالا و پایینم غرقم کن ای دریای شیرینم!

آن گونه فرهادم که مرگم را آن کوه ناهموار کافی نیست

 

گریان و عریان و پریشانم چون گیسوانت زیر بارانم

می­بارم این­سان زار و می­دانم در پای شالی­زار کافی نیست

 

چیزی شبیه جنگل و دریاست از دور هم چشمان تو زیباست

آری شمال راستی آنجاست جغرافیا انگار کافی نیست 


□□□


چون قصه­های لیلی و مجنون چون دیدنت کز شعر سرشارست

زیبایی نامت به تکرارست  لیلای من! تکرار کافی نیست

 

 

نوشته شده توسط امیرحسین نیکزاد در جمعه سوم آذر 1385