تبليغاتX
هیچ مگو
 

 

 

سه رباعی:

 

 

موسیقی آب  بستر ابریشم

خورشید، پرنده ها، درختان پیشم

...ناگاه من و اتاقکی در بسته

دارم به فضای باز می اندیشم؟

 

 

 

 

مانند تنی پی سری می گردد

هر جمله که حول اگری می گردد

چه نور چه سایه، تا به چشمم برسد

کوری ست که دنبال دری می گردد

 

 

 

 

تا ذهن تو را اسیر صورت بکند

آن قدر نگاه کن، که کورت بکند

آینده که هر چه داشتی از تو گرفت

حال آمده از گذشته دورت بکند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:11  توسط امیرحسین نیکزاد | 
غزل

 

 

 پیچید توی کوچه و تنهایی  از اجتماع بی همه کس برگشت

آهسته رفت تا دم در - « اینجاست؟ »  یک لحظه مکث کرد سپس برگشت

 

پس در پی چه بود؟  نمی­دانست شاید زنی که منتظرش باشد

در کوچه رفت و برق نزد چشمی از پشت هیچ پنجره
، پس برگشت

 

در آبِ جوی عکس خودش را دید از کی درخت بود؟ به خود لرزید

هر برگ تیغه­ای شد و خود را زد هر شاخه اش به قصد هرس برگشت

 

لای دو میله داشت جلو می رفت پرهاش رنده می شد و رد می­شد

رد شد... به بال­هاش نگاهی کرد تف کرد بر زمین به قفس برگشت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 22:42  توسط امیرحسین نیکزاد | 
غزل:

 

یک گوشه اش بایست، قدم بردار
                                     -
«یک... دو...سه...» 
                                                      می رسی طرف دیگر

دیوار رو به روت چه نزدیک است در باز نیست تا بپری با سر

 

تلفیقی از سیاهی و خاموشی دنیای پشت پنجره تاریک است

با ناخنت بکش به تن دیوار یک پنجره به منظره ای بهتر

 

آویخته ست از وسط سقفش مثل سری بریده چراغی زرد

دور و برت نشسته به خون خواهی دیوارها: چهار زن بی سر

 

-«قفل است در؟ ...نه نیست!»
                                 نمی دانی دور اتاق یکسره می چرخی

هرگز به دستگیره نبردی دست از ترس این که قفل نباشد در

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 21:19  توسط امیرحسین نیکزاد | 
غزل:

 

وسط فرش، ماهی کوچک زیر لب موج را صدا می کرد

رو به رو قاب عکسی از دریا: دختری پا در آب ها می کرد

 

پسر از کنج قایقش برخاست چشم از دورها به دختر دوخت

در دلش مثل این که یک ماهی توی تنگی جنون به پا می کرد

 

توی قایق نشست سرچرخاند پرده ای سرخ روی دریا بود

بدن آفتاب سوخته ای صاف سوی افق شنا می کرد

 

چک چک ِ آب از کناره ی قاب باد برخاست خانه پر شد از آب

ماهی از فرش کنده شد چرخید همه را موج جا به جا می کرد

 

تنگ خالی، جنازه ی ماهی، رو به رو قاب عکسی از دریا:

دختری داشت تار مویش را در کف موج ها رها می کرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 0:34  توسط امیرحسین نیکزاد | 


"کان الله و لم یکن معه شیئ و الان کماکان"  امام علی علیه السلام



 

جسمی است بی نشان که در او جان هیچ
جانی که نیست سلسله جنبان هیچ

از آن اسیر، غیر غل و زنجیر
دیگر نمانده است به زندان هیچ

زندان مگو خرابه ی گورستان
گردش به جز هراس نگهبان هیچ

چرخی ست روزگار که آسودن
بر خود روا نداشت بر انسان هیچ

دیگر مگو به شوق سفر برخیز
بنشین که نیست عرصه ی  جولان هیچ

هم بادبان شکسته و هم قایق
دریا و موج و ورطه و طوفان هیچ

این غنچه پشت پنجره می پژمرد
چنگ خزان و سوز زمستان هیچ
□□□
مانده ست گوشه ای اثری از او
نقشی که نیست جز خط بطلان هیچ

جسم من است و نیست در او جان هیچ
جان من است و نیست به سامان هیچ

جسمم هزار پاره و پوسیده
روحم رها میان هزاران هیچ

آنسان که بعد قحط نمی روید
در باغ ها به غیر بیابان هیچ،

آنسان که بعد سیل نمی خشکد
در ده به غیر کلبه ی ویران هیچ،

آنسان که بعد جنگ نمی ماند
از شهر غیر یک دو خیابان هیچ:

صد سال بعد در چونین روزی
از ما جز استخوانی و دندان هیچ

گویی نبوده ایم چنین هرگز
آری نبوده ایم بدین سان هیچ
□□□
بدرود ای تمامت من در تو
بدرود ای تو این همه من آن هیچ

ای بر خطوط خواهش لب هایم
جز بوسه ی تو نقطه ی پایان هیچ
□□□
از سرنوشت گفتم و رنجیدی
خود را برای هیچ مرنجان هیچ

این کمترین همیشه همین بوده ست
فرقی نکرده است به دوران هیچ

معشوقه ی منی تو مرنج از من
اشک این چنین مریز به دامان، هیچ

گیسو گره بزن که نمی بینم
جز خواب های تار و پریشان هیچ

بس کن که بعد بوسه نمی ماند
از شرم جز دو چشم پشیمان هیچ

بس کن که بعد خواب نمی گنجد
روحی در این دوپیکر عریان هیچ

کنت و لم یکن معک شیئیٌ
کون و مکان بی تو کماکان هیچ

هیچ  است هر چه هست و فراوان هیچ
گویی دو عالم است دو چندان هیچ.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:43  توسط امیرحسین نیکزاد |